تبليغاتX
آره منم...,آره منم...,آره منم,دوسِت دارم

آره منم...,آره منم...,آره منم,دوسِت دارم
بچه ها یه سایت خوب و باحال واسه همه. هرچی بخوای سمت راست صفحه پیدا میشه... http://bartarinha.com/
[ پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 ] [ 1:33 ] [ غزاله و محمد ]

 

فونت زيبا ساز فونت زيبا ساز

فونت زيبا ساز فونت زيبا ساز  

فونت زيبا ساز فونت زيبا ساز

 فونت زيبا ساز فونت زيبا ساز

  فونت زيبا ساز فونت زيبا ساز

فونت زيبا ساز فونت زيبا ساز

فونت زيبا ساز فونت زيبا ساز

 

 

 

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

فونت زيبا ساز    فونت زيبا ساز

فونت زيبا ساز    فونت زيبا ساز 

فونت زيبا ساز    فونت زيبا ساز 

فونت زيبا ساز    فونت زيبا ساز

فونت زيبا ساز    فونت زيبا ساز

فونت زيبا ساز    فونت زيبا ساز

فونت زيبا ساز    فونت زيبا ساز

[ سه شنبه پنجم بهمن 1389 ] [ 23:46 ] [ غزاله و محمد ]
سلام بچه ها. خوبین؟ خوشین؟ سال نوتون مبارک.  خوش میگذره؟ عیدی گرفتین؟

راستش خیلی این مدت گرفتار بودم. از موقعی که التماس دعا داشتم برای دایی تا الانی که دارم آپ میکنم کلی اتفاقای بد و خوب افتاده که فرصت اومدن اینجا برامون نذاشتن. تا الانی که از محل کارم دارم آپ میذارم.

اول از همه باید بگم دایی کاملا حالش خوب شد. تموم درداش تموم شد. خدا بردش پیش خودش و غم دوریشو واسه ما به جا گذاشت

دایی وصیت کرده بود به هیچ وجه نذارین عروسی غزاله عقب بیفته. روز ۴شنبه ۱۷ اسفند بود که محمد رو راضی کرده بودم بلیط کنسرت بابک جهانبخش رو ۳تایی گرفته بودیم با یکی از دوستام بریم. به خاطر دوستم بلیط ارزونتر رو گرفته بودیم. قسمت بالا یا همون بالکن. ساعت ۸:۳۰ تقریبا رسیدیم اونجا. رفتیم جامون رو پیدا کنیم دیدیم اصلا روی سن دید نداره. اعصابمون خرد بود. به امیرحسین زنگ زدم ازش سوالی بپرسم که گفت اونم اومده. داشتم حرف میزدم از خونه مون اومدن پشت خط. دستم خورد ریجکت شد. مامانم به موبایل محمد زنگ زد. نمیدونستن برج میلادیم. با ماشین بابام رفته بودیم. مامانم به محمد گفت ماشینو بیار حال دایی بد شده. آمبولانس داره میاد. ماشینو برسون بریم بیمارستان. هرچی به محمد گفتم نمیتونی تنها رانندگی کنی. اعصابت خرده. ماشین اتوماتیکه و ... محمد سویچ رو گرفت گفت تو با دوستت بمون. میگم خونه مامان بابام گذاشتمت نمیدونی قضیه رو. محمد رفت و من بغضم ترکید. به سختی گذروندیم و محمد اومد دنبالم ساعت ۱۱. گفت دایی خونه س. بیمارستان نیست. گفت مامان بابام خونه دایی هستن بریم دنبالشون. رسیدیم و سریع پیاده شدم دویم. گفتم نکنه مث پارسال که از خاله صدری بهم خبر نداده بودن الانم داییم نباشه و من بی خبر باشم.  رفتم بالا دیدم دایی رو تخت بی حرکت خوابیده. دهنش نیمه بازه و چشماشم به زور مث خواب خرگوشی باز بود. چشاش حرکت نداشت. انگار نمیبینه. فهمیدم حالش مث کما بود. گریه م گرفت. بغلش کردم بغضم ترکید. زود منو دور کردن. بهش میگفتم دایی زود خوب شو. ببین من دوست دارم. دایی خوبی باش. گریه داشتم. ترسیده بودم. برگشتیم خونه. لبخند کمرنگ و چشای بی رمقش تو نگاهم بود. دلم میلرزید وقتی یاد خاطراتمون میفتادم. واسم بیشتر از این حرفا عزیز بود. فرداش ۵ شنبه تو دانشگاه به پسرداییم اس ام اس دادم. جواباش حالمو به هم ریخت. از کلاس زدم بیرون و روی پله ها نشسته بودم گریه میکردم. یه خانومی اومد و منو برد آبدارخونه و یه کم بهتر شدم گفت به استادت میگم واست غیبت نزنه. برو خونه. یه کم تو خیابون ولیعصر ول چرخیدم. بانک رفتم کار اداری داشتم. یه سر پیش دوستم رفتم سر کارش. تور عروسی باید سفارش میدادم. رفتم خونه دایی. حالش همونجوری بود. حرف نمیتونست بزنه. به زور اشاره میکرد. بابام اینا اونجا بودن. گفتن بریم خونه بعد از ظهر دوباره برگردیم. عصر دوباره رفتیم خونه دایی. حدود ۷ بود. تا  ۹ - ۱۰ بودیم محمدم از مغازه اومد. گفتن بریم خونه. دلم نمیخواست. پسر داییم میگفت یه حسی بهم میگه امشب بدبختت میشم. بغض داشتم. دلم واسه اونا هم میسوخت. بابا مامانم رفتن. من و محمد گفتیم پیاده میریم خونه. آخه راه نهایت ۲۰ دقیقه بود. گریه میکردم و محمد دلداریم میداد. قرار بود صبح جمعه ۱۹ ام بریم خرید واسه فرش و بخاری و ... صبح با محمد ناراحتی داشتم. حالم خوب نبود. واسه دایی دلم تنگ بود. رفتیم خرید و حدود ساعت ۴ بود محمد رو رسوندم مغازه و رفتم خونه دایی. آخه بابام زنگ زده بودم گفته بود کاراتون تموم شد بیاین. ول نچرخین. رفتم و به سختی تو کوچه جا پارک پیدا کردم. در خونه دایی باز بود. پنجره هم باز بود اما صدایی نمیومد. یکی از فامیلای زنداییم داشت با موبایل حرف میزد دم در. رفتم بالا. دم در اتاق که رسیدم وا رفتم. تو راهرو پر کفش بود گفتم نههههههههههههههههههههههههههههههههه

و افتادم رو پله

تازه فهمیدم چه بلایی سرمون اومده و بازم بی خبرم گذاشتن

صدایی ناله ی مامان بزرگم بلند شده بود و من دلم نمیخواست داخل برم. چند دقیقه همونجا نشستم و دیدم در باز میشه. نمیخواستم منو ببینن. رفتم تو پارکینگ و واسه خودم تنهایی گریه کردم مامانم و زن داداشم اومدن دنبالم. گفتن الان میبرنش. تا امبولانس نیومده بیا و واسه آخرین لحظه ببینشحال مامانم داغون تر از من. گفتم نمیخوام. نمیام. و بازم گریه م گرفت. چند دقیقه بعدش بابام اومد دنبالم و منو با خودش برد بالا. به سختی آرومم کرد تا راضی بشم باهاش برم. تا در اتاق باز شد اولین آشنایی که دیدم خاله م بود. افتادم تو بغلش و هااایی هاییی گریه کردم. حالم خیلی بد بود. همون موقع آمبولانس اومد و بردنش. تو کوچه دویدم تا گذاشتنش داخل و درو بستن میخواستم داد بزنم اما حال زنداداشمم خوب نبود. مجبوری بغلش کردم. تا نیفته. محمدم تازه خودشو رسونده بود. بغلم کرد و کلی بغضمو خالی کردم تو بغلش. شب حالم خوب نبود گفتم برم قدم بزنم. ساعت ۸ بود. محمدم باهام اومد. میخواست پیرهن مشکی بگیره. اعصابمو خرد کرد منم باهاش قهر کردم سوار بی ار تی شدم رفتم خونه فائزه دوستم. آخه میخواست بهم سر بزنه خودش. اما من خونه دایی بودم نیومد. تا ساعت ۱۱  -۱۲ اونجا بودم. محمد با مامان بابام اومد دنبالم که بریم خونه. اعصابم از این خرد بود که ما میخواستیم تا اقلا چهلم عروسی رو عقب بندازیم. ولی بابام میگفت یا همین هفته دیگه میگیرین یا باید ۱ سال صبر کنین. ما هم نمیتونستیم واقعا تا ۱ سال صبر کنیم. چون هم زیاد بود. اما بیشتر واسه اینکه نمیشد تضمین کرد تو این ۱ سال واسه کس دیگه اتفاقی نیته. اما عروسی ما دقیقا فردای هفتم دایی میشد. اصلا دلم نمیخواست. واسه همین ناراحتی داشتم با همه. فردا شنبه ۲۰ ام بود. روز خاکسپاری. ساعت ۹ قرار بود دم خونه مامان بزرگم باشیم تا بریم بهشت زهرا. غسالخونه رفتیم و بعد نماز رفتن سمت قطعه ها. دایی رو میخواستن بذارن تو قبر و اولین با بود ضجه های پسر داییم رو میدیدم که دیگه غرورشو کنار گذاشته بود تا خودشو آروم کنهآخه طفلک تازه ۱۸ سالش تموم شده بود و دنبال کارای معافیش بود. اون یکی هم که ۸ سالش بود و با بهت و حیرت نگاه میکرد و آخرم بغضش ترکید وقت داشتن تلقین میخوندن. منم حالم ناجور. دست محمد و داداشم و  داییهای مامانم و ... رو میگرفتم تا نیفتم و بتونم واسه لحظات اخر نگاهش کنم. خیلی سخت و دردناک بود. وقتی دورم کردن دست داداشمو گرفتم و سرمو چسبوندم رو سینه ش و زدم زیر گریه. داداشمم بغضش ترکید و لرزش سینه ش بیشتر منو میسوزوند

بعد خاکسپاری رفتیم رستوران. قرار بود شب ساعت ۹ خونه مامان بزرگم شام غریبان بگیرن. منم از حال بدم نمیتونستم پا شم. به سختی گذشت و برگشتیم خونه.

 این هفته واقعا ضجر آور و دردناک بود تا تونستن راضیمون کنن عروسیمون رو بگیریم


ادامه مطلب
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 17:15 ] [ غزاله و محمد ]

دوستای گلم سلام. دوباره اومدم. بگم بازم از همه تون التماس دعا دارم برای دایی. حالش هر روز داره بدتر میشه. درداش داره بیشتر میشه. سرطان تو مغز استخوناش هم دویده. خیلی حالش بد و نگران کنندهس. خدا لعنت کنه اونایی که مسبب عقب افتادن عروسیمون شدن. شاید مجبور شیم بی هوا همینجوری بریم سر زندگیمون. عجله ای. سریعتر خریدامونو کامل کنیم واجب تراشو. عروسیمونو تو اسفند بگیریم. بازم التماس دعا دارم. الهام جونی. تو که پیش امام رضایی بیشتر ازش شفای مریضا و دایی منو بخواه عزیزم. از دعا های همه تون ممنونم...

مینا جون بازم ازت خواهش میکنم دعا کن

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 22:24 ] [ غزاله و محمد ]
سلام دوستای گلم. با یه غم نامه اومدم. به همه تون التماس میکنم. شما رو به خدا. شما رو به عزیز ترین کسی که دارین قسم میدم. واسه دایی دعاکنین. پارسال اومدم گفتم داییم سرطان گرفته. تو همون دوره 2- 3 بار با موتور تصادف کرده. هم کمرشو کلی عمل کردن الان حدود 1/5 ساله از تابستون پارسال که این اتفاقا افتاد همش داره درد میکشه. هیچ روزی بدون درد نگذرونده. به خاطر غرور مردونش نمیتونسته اون روزا تا همین 1 ماه پیش به خودش استراحت بده و با همون اوضاعش میرفته سر کار. با موتور. تو پیک بود. راننده بود. واسه اینکه محتاج نباشه خودشو اذیت میکرد و کار میکرد تا خرج زندگیشو در بیاره. این روزا حالش خیلی بدتر شده. بد در معنای اینکه از جاش نمیتونه بلند شه. همش خوابیده. همش درد میکشه. به خاطر سرطانش که معده شو در آوردن نمیتونه خوب و راحت غذا بخوره. جون عزیزاتون دعا کنین. 2 تا پسر 9 و 17 ساله داره. خیلی داره اذیت میشه. خرجای آزمایش و عملاش خیلی بالاس. خدا تا اینجا واسش رسونده.اما دعا کنین خوب بشه. مامانم داره به خاطر داییم از دست میره. کارش شده گریه و ناله. جمعه عروسی دختر خاله مه. شنبه قرار بود عروسی ما باشه که عقب افتاد. بیجاره داییم میگفت چرا عقب انداختین. اگه من نباشم تا اون موقع....

دعا کنین حالش خوب شه. سر پا شه. بتونه راه بره. رنگ و روش پریده. مامانم همش به یاد باباش که به همین درد دچار شده بود و از دست رفته, حالا داره واسه داداشش کلی ضجر میکشه. میگه اگه دایی بره دیگه حال و حوصله ای برای عروسی شما نمیمونه.

اینا رو که میگم اشکام بند نمیاد. نمیدونم اصلا چی گفتم. فقط ازتون التماس دعا داریم. حالم خیلی بده. باید برم. فقط دعا کنین

اللهم اشف کل مریض

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 23:52 ] [ غزاله و محمد ]

سلام دوس جونیا. خوبین؟ عشقولیاتون خوبن؟ خوش میگذره؟ ببخشید. خوب چرا میزنی؟ خوب بذار تو هم شوهر کنی بهت نشون میدم گرفتار میشی :دی

به خدا از موقع نامزدی انقد گرفتار شدیم که تو تولد نانازی هم گفتم باید بیام کلی وقت بذارم آپ کنم و به شما دوستای گلم سر بزنم. اما از اون موقع وقت نمیکردم به وبلاگ سر بزنم. یکی دو بار اومدم اما حس آپ کردن نبود L

آخه میدونین چیه؟ خوب میدونین دیگه. منم سر کار میرم. بعدشم میرم دانشگاه. خسته آخر شب میرسم خونه. حتی حال درس خوندن امتحانم ندارم. هر روز و شبم با نانایی هستیم. مث زن و شوهرایی که رفتن خونه خودشون ;)

بیشتر محمد خونه ماس چون نزدیکه خونمونه مغازه ش. راحت تره. شبایی هم که میرفتیم خونه اونا با کلی سختی صبح میرفتم سر کار. اونجا هم که کامپیوتر ندارم هم حوصله م سر میره هم به کارام نمیرسم!

الان دیگه گفتم طلسمو بشکنم بیام یه آپی بکنم ببینم دنیا دست کیه :دی

خوب از قبل نامزدی بگم. خریدامون:

اول که موقع خواستگاری:  پارسال مامان شوشو بهم زنگ زد. خیلی وقت بود بهونه میاوردم که الان نمیخوام ازدواج کنم. البته نه الکی. میگفتم دانشگاه میرم. سر کار میرم. نمیتونم به زندگی برسم. و این حقیقت بود. الانم بازم همین حسو دارم اما چه کنم گرفتار شدم دیگه...

اما مامان شوشو سرم داد زد. گفت من فقط تا الان صبر کردم. بعد عید دیگه نمیتونی بهونه بیاری. حتما میایم خونه تون. منم گفتم حالا تا بعد عید. روز پدر 26 خرداد بود که قرار گذاشته بودن بیان خونه مون بیشتر واسه سر زدن و عید. اما خواستگاری شد.  اینو تو مطالب قبلی نوشته بودم.

بعد اون قرار بله برون شد 14 تیر. یه آلبوم بله برون گرفتیم دادم معاونمون برام نوشته هاشو تحریری نوشت. آخه خیلی خوش خطه. اما آلبوممو گم کرده مامان شوشوو میگه دست ما ندادی :o

روز بله برون حدود 30-40 نفر از فامیلای نزدیک و بزرگای دو طرف بودن. صحبت شد و آلبوم و شرایط عقد و مهریه رو دامادشون خوند و همه بزرگا امضا کردن. بعد منو کنار محمد نشوندن و چادر سفیدو انداختن رو سرم و بابا بزرگش واسه 3 روز محرممون کرد تا موقع محضر. خجالت میکشیدم گفتن محمد دستمو بگیره و انگشتر نشونمو دستم کنه. حالا کلی دست همو میگرفتیم اما جلو همه از اینم خجالت میکشیدم! :دی

محمدم خیلی ناز تر از همیشه شده بود. ولی من یه آرایش خیلی کمرنگ کرده بودم که زشت نباشه روز بله برون.

بعد محرمیت نقل و گل ریختن رو سرمون و گفتن شیرینی تعارف کنم. منم که خجالتیییییییییییییییییی

فامیلاشون کلی ماچم کردن اونم محکم. بعدش که مراسم تموم شد همه رفتن محمدم رفت مغازه و تصمیم گرفتیم بگیم واسه شام بیاد خونه مون داداشم و خانومش مونده بودن با عمو عباس. شام خوردیم و محمد میخواست بره اما بابام گفت چه کاریه ساعت 12 شب بری تا برسی خونه دوباره صبح پا شی بری مغاره. باباییم شوشو مو نگه داشت خونه مون. عمو و داداشیمم رفتن. محمد میخواست تو پذیرایی باشه. منم دلم نمیومد ازش دور باشم. آخه هر شب با هم تلفنی حرف میزدیم دلم نمیومد منم گفتم منم همونجا رو مبل میخوابم. آخه مبلامون مث تخت خوابه. اما آخرش مامانم واسه منم تشک انداخت کنار شوشویی لالا کردم همون شب. وای انقده حال داد. اما بدیش این بود بدجور سرما خورده بودم یه هفته 10 روزی میشد. واسه همین همش نفسم بند میومد و سرفه میکردم مث اونایی که آسم دارن و اسپری نزدن. خیلی سخت خوابیدم. همش بیدار میشدم اذیت میشدم. اما کلی یواشکی بوس بوسیش کردم زیر پتو خوش گذشت :دی

قبل بله برون, اوایل تیر رفتیم لباس نامزدی ببینیم که اگه طول کشید تا بدوزن دیر نشه یا اذیتمون نکنن پول بیشتر بخوان. یواشکی رفتیم اما بعد عقد گفتیم الکی که میریم لباس ببینیم. یه لباس پف پفی خیلی ناز گرفتیم. آخه من عاشق لباس پف پفی ام .خودش سفیده اما پاپیون های طلایی داره.. همونو فقط پوشیدم بین اون همه که دیدم و همونو خوشم اومد. با کتش شد 340 تومن. واسه محمدم یه کت  طلایی گرفته بودیم که اونم در اومد با پیرهنش و کروات و دکمه و کمربندش340.

دیگه یه کت دامن بلند سفید و یاسی گرفتیم که روز عقد محضری پوشیدم و محمدم کت مشکی که واسش خریده بودم پوشید. اون روز رفتم آرایشگاه بعدش رفتیم آتلیه چنتا عکس خوشمل انداختیم و بعد رفتیم خونه. محمد رفت واسم گل و شاخه نبات بگیره به اسم مهریه صیغه مون. بعد راه افتادیم سمت خونه محمد اینا. هنوز تنگی نفس داشتم و سرفه م میگرفت یهو. با همون صدای گرفته تو محضر بله گفتم :دی

تو راه تو اتوبان داداشم واسه مون بوق و فلاشر میزد کلی خوش میگذشت. تو محضر بعد عقد باباییم بهم یه انگشتر داد که خودم انتخاب کرده بودم. داداشمم  یه سکه داد. مامان بابای محمدم به عنوان زیر لفظی یه دستبند النگویی گرفته بودن روزی که رفته بودیم حلقه انتخاب کنیم.

آخه پسر عموی من تو بازار طلا میفروشه. با اون رفتیم حلقه بگیریم. یه سری دستبند جدید همون موقع براش رسید میخواستم خودم بگیرم که مامان محمد گفت برام برمیدارن واسه عقد. انگشتری که بابامم داد شبیه همون بود ست بودن.

حلقه هامونو برلیان سفارش دادیم. مث هم نیست. مال من اون موقع شد 1 میلیون. مال محمدم پلاتینه در اومد 800.

تو محضر موقع حلقه دست کردن باحال بود. آخه من 3سال پیش یه استیل واسه نانا گرفته بودم هیچوقت درش نمیاورد مث حلقه واقعی تو دست چپش بود. اونجا هم دستش بود. تا اومدم حلقه شو دستش کنم یادش افتاد سریع درش اورد تو فیلم هم معلومه. انقد خندیدیم :دی

اونو یادگاری گذاشته کنار و هنوزم داریمش.

نامزدیمون 5 مرداد بود. کارتامونو خودمون 2تایی پخش کردیم آخه بابام مخالف کارت واسه نامزدی بود. گفت خودتون ببرین من نمیتونم.

روز نامزدی  محمد اومد دنبالم آرایشگاه.خیلی خوشل شده بود. منم نانازی شده بودمااااااااا. ماشین داداشمو گل زده بودیم. مزدا کاپرا. خیلی با مزه شده بود. دلم میخواست ماشین تک باشه واسه این کاپرا گل زدیم. رفتیم آتلیه پدرمون در اومد تا عکسامونو بندازیم. بعدش رفتیم باغ. داداشیم راننده مون بود. آخه ماشینش گنده س گفتیم محمد عادت نداره خودش باشه بهتره. تو باغم عکسای خوشمل انداختیم. تو اتوبان بابایی همه ماشینا ماشین ما رو نگاه میکردن و بوق بوق میزدن. آخه خیلی جالب بود واسه شون ماشین عروس اون شکلی :دی

رسیدیم تالار. ساعت 8 بود تقریبا. کلی نانای کردیم. کلی خندیدیم آخه میدونین چیه؟ یه اشتباهی شده بود آهنگ نمیذاشتن واسه جشنمون. میگفتن هماهنگ نکردین و از این چرت و پرتا. ولی ما بدون آهنگ رقصیدیم کلی هر هر مث عروس دامادای جلف میخندیدیم. آخر شب رفتیم خونه محمد اینا بزن برقص. بابام اینا نموندن و کیفمو بردن. وسایلی که واقعا لازم داشتم تا بتونم بمونم خونه اونا اون شب. واسه همین مجبور شدیم ساعت 12 برگردیم خونه بابای خودم. ولی خیلی خوب بود. کلی خوش گذشت و تا لباسامونو عوض کردیم با یه ذره بغلی زود خوابمون برد ;)

31 تیر هم که کنسرت بابک جهانبخش بود با هم رفتیم جلوی جلو ردیف 3 بودیم انقد جیغ کشیدیم انقد خوش گذروندیم. اولین جایی بود که بعد عقدمون رفتیم خیلی خوشحال بودیم دوبله. هم واسه نامزد شدن. هم واسه بابک;)

واسه عروسی اول یه تالار خیابون هنگام گرفتیم 11 اسفند. بعد پشیمون شدیم گفتیم تالار رو کنسل کنیم همون تالار خودمون بگیریم مطمئن تره و هم خرج الکی نمیگیرن پیشتر میتونیم پولامونو جمع کنیم واسه کارای مهم تر. شد 8 بهمن,درست 3 روز بعد ماه صفر!

برنامه اینجوری بود که مامان بابام اثاث کشی دارن. یعنی بابام داره خونه مونو میسازه, قرار بود آخر مهر بریم,اما بارون و تنبلی کارگرا و ... باعث شده هنوز خونه آماده نشده ایشالا به صفر نکشه اثاث ببریم. ما هم قراره خونه بابام طبقه بالاش که واسه مون درست کرده بشینیم. سر همین خریدای خونه مون رو نکرده بودیم یه سره ببریم خونه خودمون. حالا که اینجوری شد 2 هفته ای که نمیشه جهاز خرید! تصمیم گرفتیم عروسی رو بندازیم تو فروردین یا نهایت اردیبهشت. واسه من و نانا هم راحت تره استرسمون کمتر میشه. آخه هم دانشگاه دارم امتحانامه. هم اثاث کشی هم خرید هم عروسی میفتاد با هم کلافه میشدم واقعا نمیرسیدم. بهتر به کارامون میرسیم اما دلم میخواست زودتر بریم خونه خودمون مستقل بشیم آخه اونایی که مث ما, مث الهام و ایمان, و ... نامزدن خوب میفهمن چقد نامزدی سخته...

رفتیم جلو جلو واسه آرایشگاه و عکاسی قرارداد بستیم تا بعد محرم صف گرون میشه واسه ما نخوره. آتلیه تخت جمشید میریم. از کاراش تو آلبوم دوستم خیلی خوشم اومد. آرایشگاهم تهرانپارسه کارش خیلی خوب بود مث گل سرخ خیابون بهار

دیگه اینکه این روزا فکر انتخاب و تحقیق برای ال ای دی و سینما خانواده ایم ببینیم چی خوشمون میاد بخریم.

راستی لباس عروسم گرفته بودیم چون همون 8 بهمن برنامه داشتیم اما نگهش داشتم واسه اونور سال بپوشم. خیلی خوشگله و به این زودیا مدلش قدیمی نمیشه J از خیابون ولیعصر گرفتم ;)

دیگه اینکه بدبختانه امتحانای ترم نزدیکه و من هیچی بلد نیستمL

دیگه اینکه یه چیزی تو ادامه مطلب نوشتم هرکی از دوستا خواست بیاد رمز واسش بذارم...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 22:42 ] [ غزاله و محمد ]

 

از کودکی شروع میکنیم :

در کودکی:
پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد
دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی به ماتحتشان میخورد.
خودتان قضاوت کنید : کدام ضربه درد بیشتری دارد؟

روزهای جمعه که مدرسه ها تعطیل بود :
پسرها برای خرید نان مجبور به بیگاری در صف نان بودند
دخترها کنار عروسک هایشان لالا میکردند

هنگامی که کارنامه ها را به دست والدین محترم میدادند :
پسرها شدیداً بخاطر نمرات پایین سرکوفت می خوردند و البته گاهی هم ممنوع شدن از مشاهده کارتون
دخترها هیچی نمیشدند . چون قرار بود در آینده ازدواج کنند و نان آور خانه هم نخواهند بود

هنگامی که پدر خانواده شب به منزل می آمد :
پسرها فرار میکردند و یه گوشه ای میخزیدند تا چغولی های مادر ، کار دستشان ندهد
دخترها به بغل پدر میپریدند و چپ و راست قربون صدقه میشنویدند

روز اول مهر ماه که مدرسه ها باز میشد :
پسرهای عزیز کله هایشان را با نمره ۴ میزدند و مزین به لغت نامانوس کچل میشدند
دخترها فقط به پسرها میگفتند : چطوری کچل ؟

در ۱۸ سالگی :
پسرها تمام اضطراب و دلهره شان این است که دانشگاه قبول شوند و سربازی نروند و ۲ سال از زندگیشان هدر نرود
دخترها ورودشان به پادگان طبق قانون ممنوع است .

در دانشگاه : پسرها همان روز اول عاشق میشوند و گند میزنند به امتحان ترم اولشان و مشروط میشوند
دخترها فقط در بوفه مینشینند و به پسرهایی که زیر چشمی به آنها نگاه میکنند افاده میفروشند .

در هنگام نمره گرفتن : پسرها خودشان را جر میدهند تا ۹٫۵ آنها ۱۰ شود و باز هم استاد قبول نکرده و در آخر می افتند
دخترها فقط پیش استاد میروند و یک لبخند میزنند و نمره ۴٫۵ آنها به ۱۷ تبدیل میشود.

در کافی شاپ : پسرها حساب میکنند.
دخترها میگویند : مرسی!

در مخ زدن : پسرها باید دلقک بازی در بیاورند تا طرف تازه بفهمد که وجود دارند ، دو ساعت منت بکشند تا طرف تلفن را بگیرد ، هفته ها برنامه ریزی کنند تا طرف قرار بگذارد ، ساعت ها باید خالی ببندند تا طرف خوشش بیاید و هنگام بهم خوردن رابطه ماه ها و در مواردی دیده شده است که سالها در هوای دلگرفته پاییز پیپ بکشند و قهوه بنوشند و هی آه بکشند .
دخترها فقط کافی است که یه لبخند بزنند و چشم ها را نازک کرده ، لبها را غنچه و سری به سمت موافق تکان دهند و هرگاه رابطه بهم خورد فقط میگویند فدای سرم.

هنگام خواستگاری : پسرها باید خانه ، ماشین ، شغل مناسب ، مدرک دهن پر کن ، قد رشید ، هیکل خوش فرم ، خوشتیپ و هزارتا کوفت و زهر مار داشته باشند و پشت سر هم از موفقیت ها و اخلاق خوب و …. برای عروس خانم بگن و احتمالا انگشتری برای نشون کردن در دست سرکار علیه عروس خانم بکنند
دخترها فقط کافی است بنشینند و لام تا کام حرف نزنند

هنگام ازدواج : پسرها باید شیربها ، مهریه ، خرید عروسی ، جواهرات گوناگون ، جشن و سالن و … را از سر قبر پدرشون تهیه کنند
دخترها فقط باید جهیزیه بدهند که احتمالا به دلیل شروع خرید جهزیه از اوان کودکی همش بنجل شده و آقای داماد باید با تحمل هزارتا منت آنها را قبول کرده ، دور ریخته و یه سری جدید بخرد

هنگام زندگی عشقولانه دو نفره:پسرها باید بگویند : چشم ، و البته اگر هم نگویند دو قطره اشک کنار چشمان مژگان خانم ها آنها را وادار به چشم گفتن میکند
دخترها هم باید دستور بدهند و دیگر هیچ.

کار کردن : پسرها مثل سگ پا سوخته باید از صبح خروس خوان تا آخر شب کار کنند و همش تو فکر غرولند مدیر و قسط عقب افتاده بانک و قبض برق و آب باشند و در آخر نعششان را با بدبختی به خانه برسانند
دختر ها فقط کافی است که کلید ماشین لباس شویی ، کلید ماشین ظرفشویی و کلید مایکرو فر را فشار دهند و در حالیکه ناخن هایشان را مانی کور میکنند با مادرشان در مورد رنگ موی دختر خاله جاری عمه خانم فرخ زمان خانم بحث و تحلیل علمی داشته باشند …

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 20:40 ] [ غزاله و محمد ]

 سلام بچه ها. سلام دوس جونیا. با عشقولیاتون خوبین؟ من و نانازمم خوبیم. انقد ذوق دارم هیچی نمیتونم بگم. بی مقدمه میرم سر اصل مطلب

  "آهنگ جدید خواننده ی مورد علاقه م ریلیز شده".

 خیلی نااازهههههههههههههه. بسرچین شما هم دانلود کنین. آهنگ وبلاگمم همین آهنگه اینم متنشه

شاید یه راهی باشه که این فاصله کوتاه شه

قلب تو واسه یه ثانیه با حس من همراه شه

شاید یه راهی باشه تشویشمو کمتر کنی

یه عمره عاشق توام یه لحظه بامن سر کنی

تو نیستی و بدون تو با گریه خلوت میکنم

دارم به صحبت کردن با عکس عادت میکنم

تو نیستیو بدون تو دچار بی قراریم

من بی تو از این سایه ها از خودم فراری ام

برگردو آتیشم بزن کی گفته که من مانعم

تنها بذار ببینمت من به همینم قانعم

تو نیستیو این فاصله آتیش به جونم میزنه

تصور لبخند توهرجا که هستم بامنه

هرجا که میرم بامنه

*****

شاید یه راهی باشه که باور کنی غرق توام

این اوج خواسته ی منه ببین چه کم توقعم

شاید یه راهی باشه تشویشمو کمتر کنی

یه عمر عاشق توام یه لحظه بامن سر کنی

تو نیستی و بدون تو با گریه خلوت میکنم

دارم به صحبت کردن با عکس عادت میکنم

تو نیستیو بدون تو دچار بی قراریم

کاش میفهمیدی چرا من از خودم فراری ام

برگردو آتیشم بزن کی گفته که من مانعم

تنها بذار ببینمت من به همینم قانعم

تو نیستیو این فاصله آتیش به جونم میزنه

تصور لبخند توهرجا که هستم بامنه

هرجا که میرم بامنه


[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 19:34 ] [ غزاله و محمد ]
سلام دوس جونیااااااااا

خوبین؟

من و عشقمم خیلی خوبیم

با هم نانایی کردیم

جشن نامزدیمون ۵ مرداد بود

خیلی خوش گذشت

کلی عکسو خاطره و ...

یه عالمه درگیر بودیم وقت نمیکردیم واقعا به وبلاگ سر بزنیم

آخه اصلا خونه نبودیم

اما الان اومدم یه چیزی بگم...

۲۹ مرداد تفلد عشخمههههههههههههه

اومدم واسش تفلدی بگیلم

همه تونو دعوت کنم

اما امسال مدل تفلدیش فرق داره

آخه همه عکسای تفلدی پارسالش که آپلود کرده بودم پرید

حالا تو پاورپوینت ساختم

کلی زحمت کشیدم

فقط شما هم زحمت بکشین دانلودش کنین

بهدش بیاین تو وبلاگ بترکونین

فقط فایل فونت ها رو هم بذارین تو کامپیوترتون که مشکلی نخورین موقع دیدن پاور پوینت

منتظر همه تون هستمااااااااااااااا

تولدت مبارک گلکم

فونت ها

[ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 17:44 ] [ غزاله و محمد ]
 

سلام بچه ها. خوبین؟ من و ناناسی هم خوبیم

دیدیم نزدیک مراسممونه گفتیم یه پست جالب و یه کم مربوط بذارم دلاتون شاد شه یه کم صواب کنم

پس بریم سر اصل مطلب....

 

نام : كمال    

كلاس :دوم دبستان    

موزو انشا : عزدواج!   


 

هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است.

حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند. 

 در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.

از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد

من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.  

 
مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند.

همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!  

 
اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان!

البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! 

اين بود انشاي من

[ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 23:40 ] [ غزاله و محمد ]
بچه ها عروسی و نامزدی قطعی شد

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

امروز که روز پدر بود قرار بود ساعت ۵ بیان خونه مون واسه صحبت معمولی و شاید خواستگاری

توجه کردین تو مطلب قبلی گفتم تالار عروسیم رزرو کردم

هنوز محمد خواستگاری نیومده بود

ظهر طبق معمول بابام زد تو ذوقم و حالمو گرفت و گفت من اصلا نمیخوام و ...

منم میخواستم برم حمام اینو از پشت در شنیدم و میخواستم کارای بد کنم برم پیش خدا

اومدم گرفتم خوابیدم ساعت ۳ بود

قهر بودم و نمیخواستم دیگه بیان

ساعت ۴ داداشم و خانومش رسیدن خونه مون و منو بیدار کردن من عصبانی و داغون بودم

به زور ساعت ۵:۳۰ رفتم و نشستم تو پذیرایی

یه نیم ساعتی میشد محمد و مامان باباش و بابای مامانش اومده بودن

داداشم و خانومش واسم قوت قلب بودن

به علاوه ی بابا بزرگ محمد که خیلی با نمک و گرم و صمیمی بود

آروم شدم یه کم زن داداشم منو خندوند

آروم بودم که بابام به خاطر بابا بزرگ محمد رفتار بدی نمیکنه

صحبت میکردن بابام همش از محمد سوال میپرسید و محمد خودشو آماده کرده بود و خوب جواب میداد

اما بد جور گیر داده بودن به اینکه محمد نماز میخونه؟

و اینکه چن روز تو هفته نماز صبحش قضا میشه

و ...

گزینش بانک انقد از اینا از من نپرسید

البته من دیشب به محمد پای تلفن تقلبمیرسوندم

نقش باباییمو بازی میکردم و همش ازش سوال میپرسیدم

نوبت این رسید گیر داده بودن آهنگ گوش میده یا نه

محمدم گفت تنها باشه نه اما مث بعضیا گیر نمیده ضبطو خاموش کنین و گوش ندین و ...

قبلشم که بابام گیر داد از رفتارای بابات و اعتقاداتش به چند درصدش عمل میکنه یعنی تا چه حد از نظر اعتقادات و اینا به باباش رفته

محمدم گفت ۸۰٪

بابام کف کرده بود میگف اگه واقعا ۸۰٪ باشه که خیلی خوبه و ایده آله و ...

من که میدونم محمد خودم خیلی ماهه

امروز خیلی ناز شده بود

یه پیرهن یاسی رنگ پوشیده بود و موهاشم ساده اما خیلی قشنگ بود و من دلم میخواست بپرم بغلش کنم

بابام همش از من میگفت اگه بفهمه اونی که میخواد نیستم و اینا... یا قبول نکنه... محمد چیکار میکنه؟

آخرش کم آورد

پا شد رفت سمت اتاقم گفت زود میاد

نگران بودم

زود اومد و محمدو صدا کرد برد تو اتاقم...

بد جور نگران بودم که چه حرفی رو میخواد خصوصی بگه و ....

آبروی منو نبره...

کنار زن داداشم نشسته بودم

یادم افتاد مامان بابام به عکسا و پوسترای بابک جهانبخش گیر میدادن و ناراحت بودن

به زن داداشم گفتم فکر کنم بابام رفته پوسترای بابکو که رو دیوار زده بودم و نشونش بده

البته اونا رو که خود محمد داده بود بهم و خودش میدونست به دیوار زدم

اما خوب بازم یه کم دلش ناراحت بود که من انقد بابکو دوس دارم

بابام به محمد نشون داده بود میگف ببین... دختر من اینا رو میپرسته...

بعد حدود ۵ دقیقه که مث ۱ ساعت واسم سخت و نفسگیر گذشت چون خیلی نگران بودم...

بابام اومد و محمد نیومد

بابام گفت برم با هم حرف بزنیم

منم اجازه گرفتم و پا شدم رفتم اتاقم تا بببینم محمد چه حرفی داره واسم...

داشت تموم اتاقمو بررسی میکرد

همه کادوهاش که تو این ۲ سال و ۹ ماه بهم داده بود جلو چشم بود

اول همه نشستیم رو تخت با ۱ متر فاصله

خجالت میکشیدم

آخه درسته اتاقم آخرین بخش خونه بود و از پذیرایی دید نداشت اما بین دیوار شرقی اتاقم و آشپزخونه یه پنجره هست که بابام بازش کرده بود تو اون مدت کوتاه که قبل صدا کردن محمد رفته بود عکس عروسی داداشم و خانومشو برگردونه محمد میاد اتاقم نبینه...

مامانمم که داشتم با محمد صحبت میکردم به بهونه چایی ریختن اومده بود آشپزخونه و مشخص بود داره ما رو می پائه که ببینه ما چقد فاصله داریم و کاری میکنیم یا نه

اما خوب ما زرنگتر از این حرفا بودیم و کاری نکردیم

محمد بهم گفت واست اینا رو دادم تا بگم واسه تو هر کاری بخوای میکنم

اما دلم میخواد فقط خودمو بپرستی

پرسید عشقت کیه؟...

سرم پایین بود

با خجالت گفتم ناناییم...

با هم حرف زدیم یه ذره و قول دادم بچه خوبی باشم و خانوم خوبی باشم و اذیتش نکنم...

خیلی خوشحال بودیم

آخه فکرشو نمیکردم جور شه

زود پا شدیم و وارد پذیرایی که شدیم همه صلوات فرستادن

زن داداشم پا شد شیرینی بیاره

مامانم اشاره کرد خودم تعارف کنم

منم شیرینیو بردم

بعدش بحث مهریه شد

بابام چیزی نمیگف

اونا هم نمیگفتن

همش منتظر بابام بودن

همش میگفتن ۱۱۰ به نیت امروز که عید امام علیه+ ۱۱۴ به نیت تعداد سوره ها+۱۴ به نیت ۱۴ معصوم

آخرش انداختن گردن خودم

منم نمیخواستم الکی بالا بگم

اما به شوخی گفتم اگه به عهده من بذارین... با اجازه ی پدرم...به تعداد سالهای عمر امام زمان تا امسال که هزار و اندی میشه

همه ترکیدن از خنده

زن داداشم داشت منو میزد

آخر به جایی رسید که شد حرف دل زن داداشم که تو دلش میگفت

هیچکدوم از اینا که گفتیم نشد

شد ۳۱۳ تا به تعداد یاران امام زمان

شیرینیو خوردیم

ساعت ۸:۳۰ رفتن

خیلی خوشحال بودیم

داداشم که حرفی نزده بود

اما ازش پرسیدن حرفی نداره؟

اونم از قبل یه شوخی میگفت دامادمون باید امتحان بده ببینم بلده ماشین منو بشوره یا نه

بلد نباشه به عنوان شوهر خواهر قبولش نمیکنم

اما بعدا که رفتن گفت لایق ندونستم حتی بذارم به ماشین نازنینم دست بزنه

اما تو جمع رو حرف بابام حرف نزد

به محمدم قول دادم فقط خودش تو زندگیم باشه

رفتن

عکسای بابکو از دیوار اتاقم کندم تا بعدا عکسای خودمون ۲تایی رو بذارم

ان شاء الله ۲۶ بهمن جشن عروسیمونه

و ۲۶ تیر که نیمه شعبانه بله برون و عقد محضری که آخرشم تو تالار بانکمون جشنه

آخ جون دارم عروس میشم

آخ جون دارم به ناناسی خودم میرسم

خیلی خوشحالم

از ۹ شب هروقت زنگ زدیم همش غش غش میخندیم از خوشحالی

الهی همه عاشقا مث ما زودی به هم برسن

بچه ها من دیگه برم بغل ناناییم بخوابم

دیگه واقعا رسما شوهرم شدهههههههههههههههه

ناناسی من

محمد جونم

عشقم

زندگی من

عسلی

مربا

آقایی من

جیگلی من

عاشختم یه عالمهههههه

روزت مبارک مرد من

عیدت مبارک

تولد رسمی زندگی مشترکمون مبارک

ان شاء الله همیشه سایه ت بالا سر من و نی نی هامون باشه

همیشه خوشبخت باشیم با هم

همیشه شاد باشیم و با دیدن هم آرامش پیدا کنیم

 

 

[ جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 ] [ 0:48 ] [ غزاله و محمد ]
بچه ها سلاااااااااااااااااممممممممممممم

یه خبر داغ و عالییییییییییییییییییی

من و محمد داریم نامزد میکنیم رسمیییییییییییییییییییی

آخ جون

نیمه شعبان بله برونههههههههه

۲۶ بهمن هم تالار رزرو کردم واسه عروسییییییییییییییییی

دیروز رفتیم واسه شب نامزدی کت شلوار محمد جونمو خریدیم

امروزم کت دامن منو خریدیم

 

 کت  من سفیده و دامنش گل های بنفش داره خیلی شیک و نازه

 کت شلوار محمدم طلایی و خیلی ناازه

خیلی بهش میاد

خیلی به هم میایم

 

من تو رو میخوام

قد نفسهام

هرجایی که بری دنبالت میام

تا اون ور دنیا

رویا به رویا

وای مگه میشه انقد به هم بیایم ماا

 

بچه ها واسه مون دعا کنین

ایشالا همه ی عاشقا مث ما به هم برسن و همیشه خوشحال باشن

من دیگه برم بغل نانازمبا هم لالا کنیم

به مامان بابام نگینا ما شبا بغل هم میخوابیم

همه تونو دوس داریم

فهلا بای بای

[ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 0:2 ] [ غزاله و محمد ]

 زندگی من...

آلبوم بسیار زیبا و بی نظیر و جدید

 

زندگی من

 

زندگی من...

با صدای

 

بابک جهانبخش

 

صبح امروز

۱۷/۰۳/۱۳۹۰

 

منتشر شد

 

برای حمایت از زحمات بابک عزیز لطفا آلبوم را به صورت

اورجینال

تهیه کنید

 

 

دیگه قلبم با آهنگ نفسهای تو مأنوسه

تو که میخندی انگاری منو خوشبختی میبوسه

 

 

باور کن واسه توئه که بی تابم من

باور کن واسه چشماته بی خوابم من

باور کن که به داشتنت میبالم من

باور کن ...

باور کن ...



جونمی...

عمرمی...

قلبمی...

نفسی...

بمون و تنهام نزار تو این بی کسی

میدونم میدونی که عاشق چشماتم

باور کن بدجوری غرق نگاتم

از عشقت دیوونم قدرتو میدونم

پیش تو میمونم حستو میخونم

از اینکه پیشمی از خدا ممنونم

باور کن عشق من با تو می مونم

***
باور کن تپش تند تند قلبمو

باور کن سردیه دستای خسته مو

باور کن تا آخرش من پات هستم و...

باور کن ...

باور کن ...

[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 0:30 ] [ غزاله و محمد ]

دوس دارم وقتی که چشماتو میبندی
با من به دردای این دنیا میخندی
آروم میشم بگی از غمات دل کندی
بیا به هم بگیم دوست دارم

*******

جونمی عمرمی قلبمی نفسی
بمون و تنهام نذار تو این بیکسی
میدونم میدونی عاشق چشماتم
باور کن بدجوری غرق نگاتم

*******

یه کم جاتو عوض کن که شاید بهتر منو دیدی
خودتو جای من فرض کن شاید حالمو فهمیدی

*******

دارم هذیون میگم همش از اون میگم
دارم هذیون میگم همش از اون میگم
هذیون میگم

*******

من تو رو میخوام قد نفسام
هرجایی که بری دنبالت میام
تا اونور دنیا رویا به رویا
وای مگه میشه انقد به هم بیایم ما

*******

دیگه قلبم با اهنگ نفسهای تو مانوسه
تو که میخندی انگاری منو خوشبختی میبوسه

 

 

 

واااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دمو و تیزر تبلیغاتی البوم زندگی من اومد

 

دانلود دمو

دانلود تیزر تبلیغاتی

 

اول صفحه که باز شد قسمت

 I want to wait

رو بزنین. گزینه ی 

no

رو انتخاب کنین

بعد زمان حدود کمتر از ۵ دقیقه لینک دانلود رو نشون میده

حالشو ببرین

 

 

جونمی عمرمی قلبمی نفسی
بمون و تنهام نذار تو این بیکسی
میدونم میدونی عاشق چشماتم
باور کن بدجوری غرق نگاتم

از عشقت دیوونم

قدرتو میدونم

پیش تو می مونم

حستو میخونم

[ سه شنبه سوم خرداد 1390 ] [ 22:52 ] [ غزاله و محمد ]

مادر تو را چه نامم که هیچ چیز یارای برابری با تو را ندارد

کوهت ننامم که کوه پایداری و استقامت از تو آموخته

رودت نخوانم که رود صداقت و پاکدامنی تو را به ارمغان برده

آسمانت نخوانم که بسی بلندتر و رفیع تری و آسمان زیر گام های توست

ماه و خورشیدت ننامم که آن دو نور تو را به عاریت گرفته اند

ستاره ات ندانم که آنان بی شمارند و تو بی همتا

تو را نسترن و یاس و یاسمن نمیدانم که گل نیز عطر و بویش را از تو دارد

آبشاران خروشان از مهر توست و دشت وسعت خویش را از قلبت گرفته

مادر تو را با کدامین شعر و فزل بسرایم که در مقابل نامت شعر و غزل نیز عاجزند

تو خود یک دنیا کلامی و یک عمر وا‌ژه ای ....

مادر ای طراوت بهاران و ای هستی بخش زندگانیم

تو را چه بنامم و وصفت چه بخوانم که بیکران آسمانها و دریا ها

و هرچه در اوست در پیش نام تو کوچکند و حقیر

و اکنون تو را ای بزرگ. ای بی همتا

با تمام عظمتت در قلب کوچک خود میابم و یزدان پاک را سپاس میگویم

که این نهال عشق و محبت را به قلب من ارزانی داشت

باشد که به جبران نیکی هایت و به پاس دلواپسی هایت

همواره تو را عزیز بدارم و محترم

و همواره آواز من این باشد

مادر... دوستت دارم... دوستت دارم

عمرت مستدام. نامت جاودان و روزت مبارک

خجسته میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز زن و بزرگداشت مادر گرامی باد

[ سه شنبه سوم خرداد 1390 ] [ 0:17 ] [ غزاله و محمد ]
About

ما دوتا واقعا عاشق همیم. از ته دل. اینجا هم با هم میسازیم. البته آقا محمد نظارت دارن. بعضی مواقع که وقت باشه مطلب میذارن. منم بیشتر میام. پسرا و دخترای عزیز هم لطفا تو نظر گذاشتن رعایت کنن. دخترا با محمدم و پسرا با خود من زیاد احساس خودمونی بودن نکنن. حدود دوستی مجازی رو رعایت کنین. ممنون میشیم.

راستی دوستانی که شمال شرق تهران هستن یا رفت و آمد دارن محله ی میدون هروی اگه آرشیو فیلم و آهنگ جدید و خدمات کامپیوتری و ... با قیمت مناسب خواستن تو نظرا بگن آدرس بدم هرچی بخوان البته نه چیزای خیلی بد (-; در خدمتیم.
فروشگاهمون فعلا مغازه ی کوچیک خودمونه. تا بشه اینترنتی و جهانی

خوشحال میشیم از نظراتتون.
.......................................
منو باز ببخش عزیزم نمی خوام دلت بگیره
می دونم که تلخه حرفام دل من بهونه گیره
چه کنم با این دلی که نداره به دوریت عادت
هر کسی باشه کنارت من می میرم از حسادت

تو رو کم دارم عزیزم بی تو غم دارم عزیزم

هر جا باشم بی تو باشم دلخوشی جایی نداره
آخه واژه ی خوشی ها بی تو معنایی نداره
وقتی توی لحظه های تلخ انتظار اسیرم
با تمامی وجودم باز بهونتو می گیرم

تو رو کم دارم عزیزم بی تو غم دارم عزیزم

..................................
..................................

با منی با منی عزیزم، بهتر از این دیگه نمی شه
کاشکی این روزا و این شبها، بمونن با ما تا همیشه
روزایی که پیشم نبودی، بهونه می گرفتم هر بار
می خوای بدونی چی می گفتم؟ بیا و اون روزا رو بشمار
یک: یه روز دیگم گذشت و دو: دوباره چشم انتظارم
سه: ستاره می شمرم هر شب چهار: چاره ای جز این ندارم
پنج: پنجره یه قاب خالی شیش: شیشه ها پر از غبارن
هفت: هفته های بی تو بودن بپر از لحظه های انتظارن...

حالا که پیشمی اما تموم لحظه هام عشقه
وقتی که از تو می خونم همه ترانه هام عشقه
صدات که می کنم هر بار توی زنگ صدام عشقه
نگات که می کنم هر بار توی برق نگام عشقه
با تو عزیزم... تموم لحظه هام عشقه
.......................................
Blog Custom


قالب میهن بلاگ

download

قالب بلاگ اسکای

اخلاق اسلامی

<
/body>